X
تبلیغات
فاصله

فاصله

از با تو بودن دل برايم عادتي ساخت كه هيچ گاه بي تو بودن راباور ندارم

مقدمه



Welcome 
  If this is your first visit, be sure to check  writ  previous
  (( One song can spark a moment ))
Advice
  To a brave man " good and bad luck are like his right and left hand . He use both 
  With wish luck
Distance
 And I have seen
 No "union is impossible
 There is always a distance
  But 
  No matter how far or how long my love will still be yours
  I will always love you
  For you I am here

 yours truly very
 endorsement : number 331


واسه اين که ديگه محکوم نشم به پنهان کاري و اینکه خيلي از دوستان در موردم سوال کرده بودن یه قسمتی از خصوصیاتم و توی ادامه مطلب می نویسم . 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 23:38  توسط من 

سال نو ...

 

نه هوای تازه و نه لباس نو میخوام
هفت سین من تویی من فقط تو رو میخوام
دلم امشب از خدا جز تو هیچی نمیخواد
کاش یکی ما دو تا رو با هم اشتی میداد
شب عیدی اسمون وقتی که میباره
بیشتر از شب های پیش عطر قران داره
ببین امشب قلبم مثل اینه روشنه
اینه زلال من دیدنت عید منه
سال نو یعنی تو وقتی از در تو میای
نظر کردم امشب سفره چیدم که بیای
شب عیدی اسمون وقتی که میباره
بیشتر از شب های پیش عطر قران داره
شادی از تقویمم بی تو رفت و برنگشت
انتظارت منو کشت توی سالی که گذشت ...

دانلود اهنگ محسن چاوشی .... کلیک کنید

سال نود : سال ادم های رنگارنگ توی زندگیم ... ادم هایی که به سرعت نزدیک میشن ... و به سرعت هم دور میشن ... حق هم دارن اخه من فقط سرابم ... منی وجود نداره ..بگذریم .. سال نود مثل سال ۸۹ خلوت نبود ... بر عکس زیادی شلوغ بود " اینقدر که یادم رفت ... یادم رفت چرا وارد دنیای مجازی شدم ... مطمئنم که تو هم مثل من میدونی فاصله یعنی چی !! حالا تو و من میدانیم فاصله یعنی چه ! حالا تو و من میدانیم انتظار یعنی چه ! حالا تو و من هر دو طعم جدایی رو چشیدیم ! چه بر ما گذشت ... چه بر سر خاطره ها امد و شاید و شاید و شاید ! تو هنوز یادت باشد چه روزها و شب هایی که با هم گذراندیم ... امشب دوباره یادم اومد که برای چه وارد دنیای مجازی شدم .. وارد شدم ! امدم ! تا اینجا بنویسم تا تو  و من یادمان نرود که عشق چه بود و چگونه بر ما گذشت ...

 
امسالم مثل هر سال بدون تو تموم شد
امسالم گذشت و باز مثل هر سال حروم شد
امسالم مثل هر سال نيومدي تو پيشم
کم کم دارم از دوريت ديگه افسرده ميشم
خسته شدم از اينکه تنهايي بشينم
تو کنج اتاقم هي عکسات و ببينم
خسته شدم و ميخوام يادم بره هستم
من از همه دنيا دلگيرم و خستم
اين عيد و نميخوام من عيدي ندارم
اين عيد واسه من روز عذابه
عيدم مثل هر روز " هر روز مثل ديروز
من حال دلم خيلي خرابه ...
احساس ميکنم دارم دق ميکنم اينجا
اين خونه يه زندونه .. اين خونه و هر جا
هر جا که نشوني از تو اونجا نباشه
دق مرگ شدم و ميخوام اين دنيا نباشه
احساس ميکنم ديگه هيچ راهي ندارم
من موندم و تنهايي با اين دل زارم
ميسوزم و ميسازم من هيچي نميگم
اما عزيزم عيد و تبريک به تو ميگم

دانلود اهنگ امین حبیبی ......... کلیک کنید


برچسب‌ها: دانلود اهنگ لباس نو از محسن چاوشی, سال نو, سال نو یعنی, وبلاگ فاصله, فاصله یعنی
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 3:50  توسط من  | 

هفته های خاکستری


اگه نيستم !
اگه کمم !
واسه اينه که خستم !
 روزي 16 ساعت کار ميکنم با اين حال خستگيم و انکار ميکنم  ...گرچه الان که مینویسم یه جورایی دارم اقرار ميکنم !  توجه کن به حال من" اين روزها در گيرم ... از صبح که بيدار ميشم  تا شب که ميخوابم " نيم ساعت هم اينه رو نميبينم ... 
 چند وقتي نبودم نه اينکه به طور کامل نباشم اما فشار کار زياد بود  حجم اطلاعات و پردازش اون ها "سازماندهي "اجرا" کنترل" تعيين شناوري  يه سمت ... باشگاه و ورزش و دوستان هم اون سمت ... همه  بهم ميگن عوض شدي ... دوستام ميگن : دلخوري ؟!   ميگم : نه ...  همه اين ها رو گفتم که تو " اره تو ... گول نخوري .... فک نکني سياوش ناراحته ...  يا بي معرفته ... يا دو دره بازه يا سرش شلوغه و شب و روزش غرق سازه ... نه به هیچ وجه  ... بگذریم . با اینکه سرگرم بودم اما خیالم جمع بود که شمارم و توی نت گذاشتم که باهام تماس بگیره .... هر چند همه تماس گرفتن جز ... [ایکن آه]

غمگینم
چونان پیرزنی در مسجد سلیمان٬ که لوله‌های گاز
همه‌ی ایران از کوچه‌اش می‌گذرد و گاز ندارد

داشتم میگفتم توي سال 90 يه تغييراتي تو زندگيم بوجود اومده اما هنوز باهاشون کنار نيومدم هنوز احساس راحتي نميکنم يک کمي مسئوليت هام از قبل بيشتر شده حالا قشنگ حس ميکنم که اگه ميخواي توي رفاه باشي يا زندگي راحتي داشته باشي فقط تلاش کافی نیست  بايد بري زير بار مسئوليت" خوش به حال بچه ها که مسئوليت ندارن  ! نه مسئوليت دارن نه کار سخت  اما به اين نکته رسيدم که اگه مسئوليت قبول نکني مثل انرژي پتانسيل تلنبار ميشه و وقتي ازاد شه مياد لهت ميکنه !اين جمله رو يه بزرگي گفته فکر کنم اسمش 331 باشه ! 
فرقي نميکنه پول دار باشي يا فقير باهوش باشي يا خنگ زشت باشي يا زيبا حالا بماند که ما هم پولداريم ! هم خوشکليم ! هم با هوش !     اگه کار و قبول نکني يه وقتي به خودت مياي ميبيني نميتوني کار کني و ناتواني و ...  خلاصه تجربه رو بايد خودت بدست بياري ... انیشتن میگه : تنها منبع دانش تجربه است .

اشکی که هنگام شکست میریزیم ,
عرقیست که هنگام تلاش نریختیم ((تولستوی ))
                                    +  این  جمله تو درس خوندن خیلی ملموسه ... 

ـ پ . ن : اين روزها حس ميکنم بازي با کلمات شعر گفتن شعر نوشتن
نوشتن با سجع خيلي راحته ...

ـ روزمره نوشت : صبح با طرف اشنا میشی ...
شب میگی : داری چیکار میکنی ؟
میگه : دارم با یاد تو زندگی میکنم !

 ـ  نتیجه گیری : تو پیش نیاز واحد زندگی دروغ پیش نیاز همه درس هاست ...
                                                          {دوست دارم بزرگترین دروغه دنیاست ... }

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 22:5  توسط من  | 

خلاصه ماجرا ...

 

ساعت مدت هاست که از نيمه شب گذشته ...
يه نور ضعيف
نميدونم دفعه چندمه که دارم مينويسم ولي توي وب پخش نميکنم ... تقريبا هر روز مينويسم
مثل همين الان که دارم مينويسم از روزي که سال تحويل شد تا الان کلي از روز مرگي هام نوشتم
کلي از دلتنگي هام نوشتم " سيستمم پر شده از فايل هاي نوت پد  . از روز مره هاي زندگيم از خاطرات 13 بدر ... تا روز مادر " از امتحان های پایان ترم ... تا مسافرت تیر ماه " از مسافرم که توی مرداد اومد و...
همه شو مينوشتم اما هيچ وقت تاييد نکردم . حالا زندگي مجازيم يه تغيرايي داشته .. تا حالا من بودم و اين وبلاگ اما حالا ...
چت
شايد همه چي از اون روزي شروع شد که توي گوگل سرچ کردم چت روم...
چت روم هاي مختلفي واسم اومد
يکيش و باز کردم وارد شدم يه مستطيل واسه وارد کردن اسم .....
تعامل با اد مهاي دنياي مجازي به صورت انلاين خيلي فرق ميکرد با مخاطب وبلاگيم
اونجا غم هام و فراموش کردم ... اونجا شوخي ميکردم
اونجا دوباره شدم همون ادم شاد چند سال پيش ...
حتي اونجا قسمتي از زندگيم و واسه بعضي ها تعريف کردم
قسمتي که فکر ميکردم هميشه پيش خودم توي سينم ميمونه
کم کم به اصرار دوست هاي مجازي اي دي ساختم
مسنجرو نصب کردم و....
ديگه نميشد فقط يه عدد باشم
يعني 331 ... شايدم چون نميتونستم شخصيت 331 يا اون چيزي که از 331 تو ذهنمه رو توي چت و گفتگوي اينترنتي هميشه رعايت کنم
اين شد که يه اسم واسه خودم انتخاب کردم
اسمم شد "سياوش " شخصيت سياوش با شخصيت 331 خيلي فرق ميکنه شايد بشه گفت زمين تا اسمون ...
 ماه خدا
دلم میخواست همه نوشته هام و اتفاق هام و بزارم تو نت که داشته باشم اما نشد دیگه
راستی الان چند روزی هست که مهمونی شروع شده ...
امیدوارم با دست پر از مهمونی خدا بریم بیرون
یه متنی بود یکی دو سال پیش خوندم اما واسه همیشه تو ذهنم حک شد
میگفت : وقتی محرم میشه و اب مینوشی بیاد امام حسینی و میگی یا حسین
حالا که اب میبینی و نمینوشی به یاد ساقی کربلا بگو یا ابولفضل
 روزمره
حذف شد !

پ.ن :

 ادم ها سریع عوض میشن
چه خوبه که مثبت باشه تغیراتشون
این چند وقت با تعامل توی نت و این دست از دوستام
بیشتر پی بردم که چرا  میگه :
(( نیا باران زمین جای قشنگی نیس
من از جنس زمینم و خوب می دانم
که گل در عقد زنبور است
اما یک طرف سودای بلبل،
یک طرف بال و پر پروانه را هم
دوست میدارد
نیا باران پشیمان میشوی از آمدن
زمین جای قشنگی نیست
در ناودان ها گیر خواهی کرد
من از جنس زمینم خوب می دانم
که اینجا جمعه بازار است
و دیدم عشق را در بسته های زرد کوچک نسیه میدادند
در اینجا قدر مردم را به جو اندازه می گیرند
در اینجا شعر حافظ را به فال کولیان در به در اندازه
 می گیرند
نیا باران زمین جای قشنگی نیست ))


در اخر اینم واسه مخاطب خاص:

یه شناسنامه دارم ... اسم دارم ... ادرس و نشونی خونه دارم
مادر پیرم شب ها منتظره واسه گریه کردنم شونه دارم  .....................

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 2:21  توسط من  | 

خدا جان عیدت مبارک ...



خدای زیبای من سلام
امروز در کوچه باغ های همین دنیای اینرتنی قدم میزدم باران باریده بود.. بوی خاک نمناک غرور می آمد. بوی بالهای سپید کبوترانی که اوج گیران از خاک دور میشوند.. راستی تو آنقدر ها هم که می اندیشیدم تنها نیستی..این روزها دنیای اینجا هم خلوت است خیلی خلوت.. برای چند روزی تمام ساکنین این دنیا سفر کرده اند به خاک های زمین
هوا اینجا کمی سرد است . باران بی سابقه ای باریده آنقدر که تمام نوشته های ادم های اینترنتی زیر آب غرق شده اند .
این انسانهایی که اینجا هستند فقط کمی از ان همه جمعیتی است که تو به سوی زمین راهیشان کردی وتو را در فراموشی های پنهان خویش به دست باد سپردند..
تو آنقدر ها هم تنها نیستی.. هنوز هم ما هستیم .هنوز هم انسانهایی هستند که تو را بجویند.. یادم رفت برایت از انهایی بنویسم که یادگاریهایشان را بر تن آسمان هفت رنگ این دنیای اینترنتی نگاشته اند و به سفر رفته اند.
تابلوهایی که در خانه ی هر کدامشان نصب شده است . عده ای نوشتند سال نو مبارک و بدون غبار روبی از پنجره های خانه ی چهار گوشه شان چمدانها را برداشته اند و راهی سفر شده اند. عده ای منتظرند بی صبرانه و نمیدانی چه گونه نوشته بودند سال نو مبارک . یک نفر نوشته بود آقا نمی آیی!! و زیر آن همه دلتنگی نوشته بود سال نو مبارک.. یک نفر نوشته بود 365 روز گذشت و من یک سال دیگر با خودم ،با دلم بودم. ..
و هر کس طوری ،تمام دلتنگی هایش را در چند کلمه ای خلاصه کرده بود. .
خواستم بگویم جواب یکی دیگر از سوالهایم را به من دادی از آن بابت هم متشکرم.
یادت هست پرسیدم
چرا انسانهایی را آفریدی که تو را در فراموشی های سرد مبهمشان فراموش میکنند ؟
یادت هست پرسیدم
چرا انسانهایی را افریدی که حتی حاضر نیستند شوق تو را ببینند وقتی صبح ها از خواب بیدار میشنود و نمیخواهند صدای تو را بشنوند و  وقتی صدایشان میکنی ... انها خود رابه کری می زنند
یادت هست پرسیدم
چرا انسانهایی را آفریدی که حاضرند جدیدترین اخبار دنیای خاکی را بشنوند اما حاضر نیستند جدیدترین اخبار آسمان را با صدای اذان گوش کنند ؟
یادت هست پرسیدم
چرا انسانهایی را آفریدی که حاضرند به هزار زبان با یکدیگر گفتگو کنند اما نوبت به تو که میرسد میگویند چه اشکال دارد ما به زبان خودمان با خدا صحبت میکنیم و نمیبینند که تو مشتاقی تا آنها تنها برای چند دقیقه به زبان دلخواه تو با تو سخن گویند..
یادت هست گفتم
شرمگینم خدا برای انکه مرا به این امید به زمین فرستادی تا تو را مانند تمام انسانهای قبل از خودم به فراموشی نسپرم اما من سپردم ؟
امروز خدا به جواب تمام آن سوالها رسیدم..
شهر باران زده ی وبلاگها گرچه امروز خالی است اما قرآنهای روی هفت سین کلامشان جواب این سوالها را به من داد..
خدا جان .........عیدت مبارک!!


پ.ن :

 خدا جان متشکرم که لحظه تحویل سال من را به گوشه ای از بهشت خود بردی ...

خدا جان متشکرم بابت اینکه بوی بهشت را به مشامم رساندی

متشکرم بابت اینکه هرچه من گناه کردم در سال ۸۹ تو ابرو داری کردی ...

دعا :

      الهی! بنیاد توحید ما خراب مکن و باغ امید ما بی آب مکن.
                               الهی! میبینی و می دانی و بر آوردن می توانی.
                               الهی! بود و نابود من تو را یکسان ، مرا از غم به شادی رسان ...


                                نه زمستانی باش 
                                                          که بلرزانی
                                نه تابستانی
                                                          که بسوزانی

                               بهاری باش
                                                          که برویانی .........

سالی سر شار از شادی رو براتون ارزو میکنم
سالیان سال در کنار خونواده تون و در پناه لطف بیکران خدا شاد و سربلند باشد ....
 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 5:47  توسط من  | 

تحويل سال نو، بی تو ، بدون تو :

 

تکرار سالای تاريکِ پشتِ سر...
سالايی که تو شون از تو اثر نبود،
نه يه نشونی و نه خط و نه خبر! 
                                                                   (( يه قرآن کريم، که ياد خدا رو تو قلب مرده ي من
                                                                      زنده مي کنه و مي گه:
                                                                     
" تا خدا هست، اميدم هست
                                                                       تا خدا هست، نااميدي وجود نداره،
                                                                       اگه خدا بخواد ....."

                                                                      يه آينه که بخت سياه من مثل يه لکه ي سياه افتاده توش 
                                                                      داد مي زنه :          
                                                                    
 " سياه بخت "
                                                                      هر روز بخت سياهم رو نشونم مي ده.
                                                                      آينه که نيست، انعکاس بدبختيه!



يه ماهی قرمزه مُرده رو آبِ تنگ،
که خواب آخرش يخ بسته تو چشاش...
يه سبزه ی کچل تو کاسه ی سفال،
که گندمی شدن رؤيا شده براش...
 
                                                                      میدونی ... ماهی به خاطر جدايي از همنفس اش 
                                                                      مرگ رو ترجيح داد ، ديگه طاقت موندن نداشت
                                                                      روزاي آخر مي گفت:
                                                                      
"تو هم عجب صبري داري
                                                                       من که دارم مي رم، ديگه طاقت ندارم."

                                                                       خوش به حالش جرئت رفتن داشت!
                                                                       ولی من : اینقده پای هفت سین میشینم تا پیر بشم


                                                                       راستی شاید گناه منه اینقده به اون سبزه اب ندادم که کچل شد
                                                                       اما گله ای ازم نداره
                                                                       میدونی چی میگه بهم :
                                                                       " ميگه حال تو از مابدتره، از تو انتظاري نيست"

يه دسته سنبل پژمرده ی بنفش،
با چند تا سکه ی ده شاهیِ سياه؛
يه ساعت خراب که کل زندگيش،
وقتو نشون داده، اما به اشتباه...
                                                                      میدونی سنبله ها سر به زیر انداختن و زیر چشمی دارن
                                                                       بدبختی منو دید میزنن 
                                                                      طفلی ها گاهی یه اشکی میریزن و واسه دل خوشی من میگن :
                                                                       "  !!! غصه نخور، شايد بياد"

                                                                       سکه  های ده شاهی سیاه شدن
                                                                       بس که انتظار کشیدن تا تو بیای
                                                                       به قول خودشون
                                                                       " شديم سکه هاي دوران قديم، ارزش تاريخي داريم"

                                                                       ساعته فکر میکنه این جوری خیلی بهتره
                                                                       می خواد یه کاری بکنه که زمان کند بگذره
                                                                       طفلي گذر هر سه روز رو يه روز نشون مي ده
                                                                       منم دلخوشي ام شده همين ... 
                                                                       بهم میگه :
                                                                       "غصه نخور ما با همیم "


اين سفره ی منه وقتی تو غايبی،
وقتی که سال نو يه شوخيه برام!
وقتی که پشت هر زنگ تلفنی،
دنبال ردتم... تنها تو رو می خوام...

اين سفره ی منه، تو قحطی چشات،
وقتی که دور دور از خلوت منی؛
وقتی که لااقل واسه گذشته ها
يادم نمی کنی، زنگی نمی زنی ...
                                                                        این سفره منه :
                                                                        سيرها هم بو گرفتن
                                                                        نمي دونم ولي از همه آرومتر همينان
                                                                        هيچ نظري نمي دن

                                                                        نه مي خندن، نه گريه
                                                                        نه مي گن مي ياي، نه نمي ياي!
                                                                        فقط سکوت مي کنن،سکوت...
                                                                        سماغ ها هم تا مي خوان چيزي بگن 
                                                                        سرکه فرياد مي زنه
                                                                        " تو ديگه هيچي نگو "
                                                                        راست راست تو چشمام زل مي زنه و مي گه
                                                                        " نمي ياد، نمي ياد، نمي ياد "
                                                                        ازش بدم مي ياد
                                                                        مي خوام بريزمش دور...
                                                                        ولي حيفه
                                                                        آخه مي ترسم هفت سينم بشه شش سين
                                                                        اگه تو بياي 
                                                                        مي ترسم بگي پس هفتميش کو؟!
                                                                        بذار سرکه هر چي مي خواد بگه
                                                                        اگه قرار باشه بياي مي ياي!

دور از تو سال من، روزاش پر از غمه،
روزايی که توشون از تو نشونه نيست!
دور از تو سال نو، از کهنه بدتره،
اين سفره خاليه، اين خونه خونه نيست!

من پای سفره ام، اين سفره ی سياه،
تو هم کنارِ يه سفره پر از بهار...
عيدت مبارک و سالت پر از خوشی !
يک بارم عيدو به تقويم من بيار !


 
پ.ن :

 ۱ ـ تا کدامین بهار چشم به راه تو باشم
بهار من کجاست ؟
چرا بهار مرا پس نمیدهی ؟
هر بهار
 اروزیی جز این ندارم
دیدار
یادش بخیر ان عیدی ها
همیشه میگفتم بهترین عیدی من دیدن توست
تو که این قدر خسیس نبودی امسال سال دوم است که عیدی نداده ای ؟
دوست دارم بهترین عیدی امسال من را تو بدهی .... 


 امضا : 331

 ۲ ـ این هفت سین منه که پر از غمه ... اما
واسه شما
یه هفت سین خیلی قشنگ توی ادامه مطلب چیندم حتما سر بزنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 16:0  توسط من  | 

حکیم عمر خیام نیشابوری

 

ـ این پست رو به دلیل اینکه طولانی بود بردم توی ادامه مطلب ...

خيام اگر ز باده مستي خوش باش
با ماهرخي اگر نشستي خوش باش
چون عاقبت کار جهان نيستي است
انگار که نيستي چو هستي خوش باش
--------------------------------------------------------------------------------------
قومي متفکرند اندر ره دين / قومي به گمان فتاده در راه يقين
مي ترسم از آنکه بانگ آيد روزي / کاي بي خبران راه نه آنست و نه اين
--------------------------------------------------------------------------------------
من هيچ ندانم که مرا آنکه سرشت / از اهل بهشت کرد يا دوزخ زشت
جامي و بتي و بربطي بر لب کشت / اين هرسه مرا نقد و ترا نسيه بهشت
--------------------------------------------------------------------------------------
گويند کسان بهشت با حور خوش است / من مي گويم که آب انگور خوش است
اين نقد بگير و دست از آن نسيه بدار / کاواز دهل شنيدن از دور خوش است
--------------------------------------------------------------------------------------
گويند بهشت و حورعين خواهد بود / وآنجا مي و شير وانگبين خواهد بود
گر ما مي و معشوقه گزيديم چه باک / چون عاقبت کار چنين خواهد بود
_________________________________-
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من!
وین حل معما نه تو خوانی و نه من
از پس پرده گفتگویه من و تو
فردا چو پرده بیفتد نه تو مانی و نه من
_________________________________-
زان پیش که بر سرت شبیخون آرند
فرمای که تا باده گلگون آرند
تو زر نی ای غافل نادان که ترا
درخاک نهند و باز بیرون آرند
_________________________________-
يك جام شراب صد دل و دين ارزد
يك جرعه‌ي مي، مملکت چين ارزد
جز باده‌ي لعل نيست در روي زمين
تلخي كه هزار جان شيرين ارزد.
_________________________________-
تا بتواني خدمت رندان ميكن
بنياد نماز و روزه ويران ميكن
بشنو سخني راست ز خيام اي دوست
مي خور و ره مي زن و احسان ميكن
_________________________________-
در دايره‌اي كامدن و رفتن ماست
آن را نه بدايت، نه نهايت پيداست
كس مي‌نزند دمي در اين معني راست
كاين آمدن از كجا و رفتن به كجاست
_________________________________-
دشمن به غلط گفت كه من فلسفيم
ايزد داند كه آنچه او گفت نيم
ليكن چو در اين غم آشيان آمده‌ام
آخر كم از آن كه من بدانم كه كيم !
_________________________________-
هرگز دل من ز علم محروم نشد
كم ماند ز اسرار كه مفهوم نشد
هفتاد و دو سال فكر كردم شب و روز
معلومم شد كه هيچ معلوم نشد

خدایش بیامرزد

                                   حیکم عمر خیام نیشابوری در ادامه مطلب ...

                                          --------------------------------

 پ.ن :


دلتنگي من تمام نمي‌شود
همين که فکر کنم
من و تو
دو نفريم
دلتنگ‌تر مي‌شوم براي تو ...

                                                                             امروز :  ۱۵ / ۱۲/ ۸۹   


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 18:20  توسط من  | 

مقصر کیست ؟!


                                                                          

من همیشه واسه ازادی اندیشه احترام قائل بودم و همچنان قائل هستم اما سخته که ببینی یه عده دارن پایه های اندیشه یه عده رو خراب میکنند . امروز یه جمله ای رو جایی خوندم :
((با شیطـ ـان همـراه میشوم تا در برابر هیچ انسانی سر تعظیم فرود نیاورم ))
واسش نوشتم :
من در مقابل شیطان می ایستم تا شیطان به پاهای من سجده کند ....  

نمیخوام بگم گناه نکردم نایس بودم  ... نه !  اما همیشه سعی کردم بهترین انتخاب و داشته باشم سعی کردم به تمام جوانب کار  اگاه  باشم . زندگی مثل بازی شطرنجه باید بازی حریف و بخونی نباید مهره هات و در معرض خطر قرار بدی یا از دست بدی ... اما بازم خیالی نیست اگه مهره هات و از دست دادی یادت باشه سرباز توی شطرنج اگه تا ته ادامه بده وزیر میشه ... !
سوال : شما رو دست خوردی تقصیر خدا چیه ؟  شما دلت هرز پرید تقصیر خدا چیه ؟   اصلا اینها به کنار ...  نمیدونم چرا بعضی انسان ها دوست دارن از خودشون ضعف نشون بدن "  دوست دارن مشکلاتشون رو بندازن گردن دیگران غر غر میکنند خدایا چرا من ؟ رفیق نامردم نارو زد ... در کنکور بد شانسی اوردم چون سوالات امسال خیلی سخت بود ...  همش تقصیر پدرم شد ....  خدا اون بالا چکار میکنی پس ؟ خدا چرا مشکل منو حل نمیکنی ؟ من زاده شهوتی حرومم !!!!
اگرچه تقصیر رو به گردن همه انداختن " برای لحظاتی به ما ارامش کاذب میده "ولی قدرت تغییر وضعیت و سرنوشت رو از ما میگیره اینکه همه قدرتها را از خودمون بگیریم وبه محیط و دیگران بدیم " نشون میده که بی مسئولیتی و فرار از مسئولیت را به عنوان شیوه اصلی زندگی خودمون انتخاب کردیم

به نظر من سر منشا تمام مشکلات جهل و نادانی انسان هاست " مردم خودشون رو با همه چی خسته میکنن الا با تفکر ... واقعا چرا  ؟!   واسه همینه که میگن یک ساعت تفکر بالاتر از هفتاد سال عبادته ....

در مورد خدا :
من همیشه خدا رو در خوبی ها جستجو می کنم .به جای اینکه فکر کنم  اون تو اسمون  هاست و اینطوری هیچ وقت نتونم حسش کنم ... خدا همين نزديکيس...کافيه ببيني که داره عاشقانه نگاهت ميکنه وتو هم انگار نه انگار... خدا رو نمي تونم چيزي فرض کنم اما حسش مي کنم "
انگار بيشتر وقتا دستمو مي گيره و از خيابون ردم مي کنه... گاهي وقتا هم قبل از حادثه صدام مي کنه تا درنگ کوتاهي کنم و حادثه عبور کنه...دوسش دارم چون هميشه هوامو داره چون تنهام نمي ذاره چون هميشه بيداره چون نظير نداره...ايمان دارم که دوسم داره راستش من سعی کردم خدا رو اینجوری حس کنم پیشنهاد میکنم که از همین روش جلو بری
((من امام و پیغمبر و منجی نمیخواهم))
نکته : اگه نه خدا رو قبول داری نه هیچی دینی رو ....حداقل سعی کن liberal باشی یا مثل یه ادم  literal رفتار کن صادقانه بنویس " زیبا نوشتن مهمه اما مهم هدف دار بودن نوشته هاته ...

پ.ن : توی نت که راه میری پره از اسمهای جهنمی با عکس های توهمی  اما یادتون باشه تا قیامتم این حرفها رو بزنید زندگی توی توهم مارو به جایی نمیرسونه این حرفهای  رو بریزین دور همه مشکلات و دارند اما همه بهترین تصمیم  رو نمیگیرند سعی کنید شما بهترین تصمیم رو بگیرید

پ.ن : مشکلات رو ما انسان ها واسه خودمون بوجود میاریم نه هیچ کس دیگه ای !!! میتونستم  تو این پست خیلی دقیق تر و علمی تر صحبت کنم اما گفتم شاید از حوصلتون خارج باشه ...

بعد نوشت : بهتر است که در این دنیا فکر کنم خدا هست و وقتی به دنیای دیگر رفتم بدانم که نیست . و این بسیار بهتر از این است که در این دنیا فکر کنم خدا نیست و در آن دنیا بفهمم که هست . آلبر کامو

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 10:55  توسط من  | 

گناه عشق پای خودم

 

ماييم و چند خاطره از جنس يک گناه
ماييم و چند سطر پريشاني سياه
پيوند مي خورند تمام دقيقه ها
با گريه هاي در به دري، آه پشت آه
آن قصه سالهاست به پايان رسيده است
ما را رها نمي کند اين بغض گاه گاه
من سالهاست پيش خودم فکر مي کنم
چيزي نبود عشق بجز چند اشتباه
ما را به اين اميد که راهي نمانده است
تنها گذاشتند رفيقان نيمه راه
"ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد "
ايمان بياوريم به "ما هيچ، ما نگاه

گناه ؟!!!
چرا همچین برداشتی میکنی 
به فرض که درست اما  ...

بیا دوباره به چشمان هم نگاه کنیم
بیا دوباره در این باره اشتباه کنیم
من و تو ایم که تنها گناهمان عشق است
عجب گناه قشنگی، بیا گناه کنیم
تمام دفترمان را غزل غزل با عشق
کنار نامه ی اعمالمان سیاه کنیم
من و تویی که چنان مثل شیشه شفّافیم
که روشن است اگر توی سینه آه کنیم
عزیز من! به زمین و زمانه مدیونیم
اگر که لحظه ای از عمر را تباه کنیم
بیار سفره لبخند و بوسه ات را تا
بساط یک غزل تازه روبه راه کنیم
برای رویش یک شعر عاشقانه ی محض
بیا دوباره به چشمان هم نگاه کنیم


- اون کامنت 330 هم کار خودت بود نه ؟!
- میدونی فرق من و تو چیه ؟
گناه و نگاه هر دو از يه جنس اند من با نگاه کردن به تو گناه عشق و به گردن ميگيرم
اما تو گناه ميکني و نگاه عاشق منو رد ميکني اینه فرق من و تو ...



پ.ن :
سردي نگاه و بشکن فاصله سزاي ما نيست
تو بمون واسه هميشه اين جدايي حق ما نيست
                                                                            منتظرتم بزنگ ...

 

نظر شما در مورد گناه چیه ؟! 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 22:31  توسط من  | 

پیامی از دوست 3

برف مياد" مياي بريم برف بازي؟! يادته؟! زمستان دوسال پيش بود دستام وگرفتي تو دستات و بهم گفتي دستات چقد سرده امسال زمستون دووم که نيستي تا ببيني دستام از دوري تو يخ زده ... واي چقدر حال ميده توي برف قدم زدن با کسي که دوستش داري و با هاش احساس راحتي ميکني
پاييز هم رفت درست مثل او که رفت
مثل همه انهايي که رفتند اما هنوز دنيا هست
زمستان امد و و در پس ان فصل ها
درست مثل همه انهايي که مي ايند و خواهند امد...
کاش تا هستيم بودنمان را و لحظه هاي با هم بودنمان را غنيمت بشماريم
 بعد يک سال و اندي بهم گفت : اتفاقیست که افتاده فراموشش کن  !!!
با اينکه خصوصي فرستادي اما چند تا از نظراتت و  با تلخيص ! ميزارم اينجا ...

شنبه 4 دي1389 ساعت: 13:51 توسط:سارا
گفتم اي ساده دل ساده فراموشش کن
تا کجا چشم به دين جاده فراموشش کن
دست بردار از او خاطره بازي کافيست
فرض کن گل نفرستاده فراموشش کن
مردمان نگهش قله نشينند هنوز
دل که در دره نيفتاده فراموشش کن
گفتم اين تکه غزل را بفرستم نزدش
دل ولي گفت نشو ساده فراموشش کن
به شما بر نخورد پاي غزل بود و شکست
اتفاقي ست که افتاده فراموشش کن
 وب سايت   پست الکترونيک  [ نظر خصوصي ]  
پيامي از دوست ....

 پ.ن : ساده دل منم ! نه شما .... شايد دوري بهانه خوبي براي بي خبري باشد
اما بهانه ي خوبي براي فراموشي نيست


پنجشنبه 16 دی1389 ساعت: 18:21 توسط:سارا
رفيق ساده من شريک غم دوري
همين که ميسازي با من تنها خيلي صبوري
بروبرو عشقم اينه سرنوشتم
تقدير منو تو رو هم اينجوري نوشتن
بروبرو برو جونم سايه بون خونم
من خيلي کمم براي اينکه با تو بمونم
راضي شديم يه روز به جدايي هر دو
غمهاش مال من شاديهاش واسه تو
اين ترانه رو ميخونم و ميبارم
کاشکي بفهمي الان چه حالي دارم
 وب سایت   پست الکترونیک  [ نظر خصوصی ]  
پیامی از دوست ....

پ.ن :نميدونم بايد خوشحال باشم يا ناراحت
چرا اينقدر مبهم حرف ميزني ؟!
بيا واسه يه بار هم که شده اروپايي رفتار کن و تعارف رو بذار کنار
تو که ميدوني من ادم منطقي ام
اگه ازدواج کردي بگو
روراست باش اصلا ناراحت نميشم
شايد قسمتت اون بوده
چرا من باید برم ؟ چرا بايد منو فراموش کني ؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 0:7  توسط من  |